قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1345
تاريخ الفي ( فارسى )
مهربانم . راوى گويد كه : هرچند او را پند دادم و به دين نصيحت كردم قبول نكرد ، بلكه دعوى بلند مىكرد و بر آن دعوى مصّر بود . بعد از آن ، آن غلام مرا به شخصى سپرد كه : اين را به نوعى كه هيچ كس آزار او نكند از قلعه بيرون كن . القصّه ، چون اين شخص معاذ را از احوال مقنّع خبر داد معاذ قلعهء او را محاصره كرد . از طرفين ، هر روز به لوازم جنگ مبادرت مىنمودند تا آنكه زمستان رسيد . چون عربان را تاب و طاقت سرما نيست معاذ بازگشته به جانب سمرقند رفت و هر يكى از امرا به منازل خود رجوع كردند و قرار بر آن نهادند كه وقت بهار باز بر سر مقنّع آيند . در وقت برگشتن لشكر اسلام ، متابعان مقنّع از قلعه بيرون آمده داود بن ابو داود را ، كه والى بلخ بود ، تعاقب نموده شروع در غارت مردم او كردند . داود چون از اين معنى خبردار شد بازگشت و جمعى كثير از سفيدجامگان را به قتل رسانيد . ابن حرشى بنابر كدورتى كه ميان او و معاذ بر سر صحبت گوسفند واقع شده بود ، دائما به مهدى مىنوشت كه : « معاذ در گرفتن مقنّع مجدّ نيست ، و الّا امرى است در كمال آسانى ، خصوصا در اين وقت كه مقنّع از كمال ضعف به قلعه درآمده و به اندك تردّد او را مىتوانست به دست آورد . در زمستان از سر قلعه او برخاسته هر كدامى به شهر خود رفتند و ايشان در ساعت از قلعه بيرون آمده از اطراف و جوانب غارت نمودند و آذوقه به هم مىرسانند . » بنابراين ، مهدى فرمانى به معاذ نوشت كه سپاه را به سعيد حرشى سپارد و هرچه از اسباب حرب خواهد جهت او مهيا سازد كه او متكفّل مهمّ مقنّع شود . پس معاذ سپاه را به سعيد حرشى سپرد و آنچه سعيد مىخواست جهت او مهيّا ساخت . سعيد جميع امراى خراسان را جمع نموده متوجّه قلعهء مقنّع شد و جنگ آغاز كرد كه در اين اثنا ، برادر مقنّع ، « جوشن » نام ، از قلعه بيرون آمده مبارز طلبيد . از اينجانب ، سعيد بن يحيى پيش او بيرون رفت . جوشن او را بكشت و باز به قلعه درآمد و حقّ ، سبحانه و تعالى ، در خاطر او انداخت كه از متابعت برادرش كه دعوى باطل مىكند ، بازگشته از تقصيرات سابق استغفار نمايد . بنابراين ، با مردم كش كه قريب به سه هزار مرد و زن و كوچك و بزرگ كه در آن قلعه بودند ، راست آمده تمامى سفيد جامگان را كه با او مىبودند ، بكشت و از سعيد زنهار خواسته با آن كشيان بالتّمام نزد سعيد آمد . سعيد از آمدن او بسيار خوشحال شد و او را اعزاز و اكرام تمام نمود . جوشن آنچه از آذوقهء قلعه بود اكثر بيرون آورده و سعيد حرشى هريك نفر از كشيان از خرد و كلان ، مرد و زن را يك دينار داده باز به كش فرستاد . امّا با وجود آن قلعه را نمىتوانست گرفت تا آنكه زمستان در رسيد و سعيد لشكر را فرمود كه همين جا خانه راست كنند . پس گرمابهها ساختند و منازل طرح انداختند . در اين وقت ، مردى بود در ميان عربان كه او را « جابر بن اجند گفتندى » ، به ديوارها سبك رفتى به نوعى كه هيچ كس را ياراى آن نبود . با